شعر و ادب
منتظرم بيايي منتظرم بيايي با فانوسي به دست بيچاره ذهنم از بس فكر كرد خسته شد چشم هايم خسته اند ديگر ياري ام نمي كنند براي باريدن ناجي شب گريه هايم منتظرم بيايي........... مي بينم كه ماسه ها با تمام وجود امواج را مي بوسند و مي بويند و در آغوش مي كشند. اما اما موجي نمي ماند و با صداي ناله اي غمگين از ساحل دور مي شوند و اشك از نگاه ماسه ها سرازير مي شود و تا دوباره كه امواج برگردند در انتظار مي مانند..................... خجل نشو نگاه كن مردمانش دير زماني ست مشكي از تن دراورده اند و به خاطر تو سفيد به تن كرده اند نگاه كن براي مقدمت باران مي بارند...... به چشمهايم نگاه كن؟؟؟؟؟؟؟ انصاف نيست بي توجه به آنها بروي............................. شعر و شراب نو بيار كه هم بالينت شوم لبهايم عطش دارد باران بوسه مي خواهد در اين شب پر شور بيا تا نگارت شوم غرق نگاهت ذوب وجودت مي خواهي شوم؟! دلم را به تو دادم تا كه آرزويت شوم چون پيچكي بي تاب بپيچم به آغوشت بيا كه مي خواهم وصف بي مثالت شوم چشمهايت كه چون دو گوي جادويي ست كه وقتي مي نگري ام عنان از كف ميدهم و تسليم ان نگاه اتش بار ميشوم. نگاه كن و اتشم بزن اين تن سرد دي ماهم را در مرداد داغ دستانت بسوزان و با سرانگشتان زيبايت چون چنگي موسيقي موهايم را بنواز بنواز اهنگ دلبري را عشق را بنواز تا اين قلب افسار گسيخته ام ارام گيرد. از تنهايي و اتاق كافه نگو از من بگو از من بخوان تا با نفسهايت دوباره سركنم اغازم را. نگاه كن و اتشم بزن ذوب مي شوم در وجودت لبهايم چون كويري تشنه ي باران بوسهايت هستند همه ي دنيا مي ايستد وقتي به چشم هايت خيره ميشوم و ناگاه چيزي به اسم شرم كنارم مي ايستد و هرچه تقلا مي كند كنارم بكشد نمي تواند. ____________________________________________ اگه حوصلتون سر مي ره نخونيدش. (دلم گرفته بود نوشتمش).![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


